
بستر من
صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری!
افسوس!
نمیدانی که دلم با آن همه آرزو
حال فقط یکی بیش ندارد
مرگ!!!

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي
مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي
نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي
+ نوشته شده در
Wed 29 Jul 2009ساعت
1:21 AM  توسط Rena
|

یادم باشه که بعدازاین عاشقونه دل نبازم
برای هر نارفیقی کلبه عشق رو نسازم
یادم باشه که عشقی یعنی غم دربه دری
یعنی سکوت تنهایی یعنی قولای سرسری

برای تو می نویسم :
می روم و پشت خواهم کرد به تمامی تپش های این دقایق
دل خواهم کند ...
بی تو خواهم زیست ... گوش خواهم سپرد ... فریاد خواهم شد...
مهربان نخواهم بود ... دل نخواهم سپرد...
آرام تر که شدم،
بی تو خواهم مرد..
ای کاش آسمان بودم تا برای دردهایت شب و روز بگریم ای کاش ستاره بودم تا در شب تیره فانوس راهت می شدم ای کاش شقایقی بودم تا فرش راهت می شدم کاش شمعی بودم و تا سحر بر بالینت بیدار می ماندم دریا بودم و قایقت را بر فراز موج هایم به ساحل می رساندم اما چه کنم که من خاکی ام و ریشه در خاک دارم.


+ نوشته شده در
Wed 20 May 2009ساعت
8:22 PM  توسط Rena
|

هفته های تلخ من بوی تنهایی میدن
نمیدونم که یهو
چرا اینجوری میشن
بی تو هفته های من
پر غصه و غمن

پر غصه و غمن
بی تو هفته های من
هفته ها میگذره اما
گل من نیومده
دارم از غصه میپوسم
چقدر این روزا بده
پرم از تنهایی
پرم از غصه و غم
بی خیال اصلا تو نمیفهمی چی میگم


مرگه هر لحظه برام
قامتم ماه شده
دل پر طاقت من
دیگه بی تاب شده
بغض تنهایی من
بی تو داره وا میشه
انگاری که روحم از سر تو جدا میشه
وقتی نیستی دنیا
مثل زندونه برام
بی تو چیزی جز غم
که نمیمونه برام
خونه زندونه برام
ناجی آزادی این همه زندونو تو به قلبم دادی
هفته ها میگذره اما گل من نیومده
دارم از غصه میپوسم ....

+ نوشته شده در
Fri 14 Nov 2008ساعت
3:55 PM  توسط Rena
|

لحظه ها در گذرند ,
قلبم اکنون در تپشی بی پایان
به سرانجام نمی اندیشد .
نگران است این دل ساده من .
دل من اندوه را, در چند قدمی می بیند .
دوری ات ناممکن
ولی اکنون نزدیک است .
دوری ات در پس یک صحبت
صحبتی اندک , اما بس دلهره وار
پنهان شده است .
عشق من رسوا شد ؟
اندیشه ندارم من بدان !
چون که می دانم در اعماق وجودم
پاسخی نیست برای این دل آشفته
و به سیل خروشان سوال .
به کجا باید رفت ؟
به چه باید اندیشید ؟
بی تو ...
این چه افسونی بود که به تعبیرش درمانده ,
و خیره به یک نقطه
تهی از فکر فرو رفته دلم !
کی توان اندیشه نکرد بدین رسوایی ؟
کی توان در پس افکار پلید ,
یافت یک روزنه زیبا را
که نویدم دهد از ته مانده ذرات امید ؟
چه تفکر چه سوال مسخره ای
نتوان یافت چنین رویایی
هرگز ...
قلبم تهی از هر چیزی
مملو از عشق فقط
ناظر رفتن تو خواهد بود
و دلم ...
در سکوتی طوفانی
به آینده خود
متفکر خواهد شد .
و زنجیره اشک
به نوازش روی دلم ,
تسلی خواهد بخشید مرا !

rena
+ نوشته شده در
Wed 17 Sep 2008ساعت
12:28 PM  توسط Rena
|

You are the reasone I live
The reason my heart Keeps beating. you are the only one for me and that's the way it will always be
تو دلیل من برای زندگی هستی
دلیل تپش قلب من، تو همه کس من هستی و تا ابد چنین خواهد بود.
+ نوشته شده در
Tue 16 Sep 2008ساعت
1:41 PM  توسط Rena
|